برای خرداد ۸۸ و بوی ابرهایی که بلند است

برای  خرداد ۸۸ و بوی ابرهایی که بلند است

سمیرا یحیایی

 

از نیمه گذشته است

و روز

سرمای دیگری است

سفید میان ملافه‌ها و دندان لق مرگ

یکدست می‌شود تن

تهران شبیه باکره‌ای بی یال، گیس داده به سمت باد

- و مرگ یکسره بی درمان است -

شب پرسه‌های ترس روی زمین

مصدوم چشم‌هایی که سر به کوه نمی‌گذارند و بیهده

ابر می‌شوند

تهران با قرنیه‌های خون قدم هضم می‌کند
(برای خواندن نسخه کامل شعر روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید)

ادامه نوشته

بازپس گیری خویشتن از خودسانسوری

بازپس گیری خویشتن از خودسانسوری

امید شمس


مهمترین وجه خودسانسوری زمانی است که فرد حتی ازاندیشیدن به بعضی موضوعات هراس دارد. او ذهن خود را متوقف نمی کند بلکه آنرا مطابق با قوانین ویژه ای که کاملاً بیرونی وبیگانه با فردیت درونی اوست برنامه ریزی می کند. چنین ذهنی که داوطلبانه خود را تحت کنترل موجودیتی غیرازخودش درمی آورد؛ ذهن را ازمفهوم ذهن تهی می کرده آنرا به یک مرکز کنترل و فرمان محض بدل می کند. انسان با چنین ذهنی چیزی جز یک سایه ی بی رمق نیست.
(برای خواندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید)

ادامه نوشته

پرونده / دعوت به بازنگری در نقش و تلقی اجتماعی هنرمندان

جمع خوانی/دعوت به بازنگری در نقش و تلقی اجتماعی هنرمندان


شهادت از ازل تا ابد در ذات هنرمند است. هنرمند شاهد بی بدیل هستی است چرا که دراین شهود دقتی سخت دارد و عشقی ژرف. شهادت او برزمانه ی خویش شهادت هنری نیست که خود را به دیده بانی دنیا خلاصه کرده باشد. بلکه شهادت خدایی است که درخلقت او بس نشانه هاست برای « آنان» که.... هم ازاین روست که این شهادت سرخ سرسبزمی دهد برباد و هنرمندی که شهید می شود جز برای این نیست که حق گفته است یا گفته است انالحق.

بی شک امروز هنرمندان و جامعه ی ایران وارد عرصه ی تازه ای از رابطه ی خود شده اند لزوم بازنگری در این رابطه و همچنین ضرورت بازسازی و عمق بخشیدن به این رابطه روشن است.ما اعضای این حلقه از تمام هنرمندان و خصوصا نویسندگان مشتاقانه دعوت می کنیم تا با شرکت دراین بحث آینده ای روشن را برای هنر ایران و پیشینه ای درخور این دوران را برای آیندگان باقی گذارند.

ده دقیقه به نه

ضرورت بازنگری در نقش و تلقی اجتماعی هنرمندان 1

جمع خوانی/ مطلب شماره یک از پرونده‌ی
ضرورت بازنگری در نقش و تلقی اجتماعی هنرمندان

امید شمس

" در فوریه 1948، کلمنت گوتوالد ، رهبر کمونیست ، در پراگ بر مهتابی قصری باروک قدم گذاشت. رفقا گوتوالد را دوره کرده بودند ، و کلمنتیس در کنارش ایستاده بود . دانه های برف در هوای سرد می چرخید ، و گواتوالد سر برهنه بود . کلمنتیس دلسوزکلاه پوست خز خود را از سربرداشت و آن را برسرگوتوالد گذاشت.

بخش تبلیغات حزب صدها هزار نسخه از عکس آن مهتابی را چاپ کرد . گوتوالد با کلاه خزی بر سر، و رفقا در کنار، با ملت سخن می گوید.

چهار سال بعد کلمنتیس به خیانت متهم و به دار آویخته شد . بخش تبلیغات بیدرنگ او را از تاریخ محو کرد ، و البته چهره او را هم از همه عکس ها در آورد . از آن تاریخ تاکنون گوتوالد تنها بر مهتابی ایستاده است . آنجا که زمانی کلمنتیس ایستاده بود فقط دیوار لخت قصر دیده می شود . تنها چیزی که از کلمنتیس باقی مانده ، کلاه اوست که همچنان بر سر گوتوالد مانده است ." ( برگرفته ازکتاب کلاه کلمنتیس نوشته ی میلان کندرا)

هنرو به ویژه ادبیات همین کلاه کلمنتیس است. کلاهی که تا ابد باقی می ماند و ازتاریخی محذوف سخن می گوید.
ادامه نوشته

والس برای پریان مغموم خزر

شعری از امید شمس

تمام عشقها و موجودات زنده بر کرانه ی دریا خاکستری بنفش

راحت بری ازاین جنس

تمام شوخ چشمی ها که مرگ و بی حالی ما ملت غریب را ...

ادامه نوشته