بازپس گیری خویشتن از خودسانسوری
بازپس گیری خویشتن از خودسانسوری
امید شمس
خودسانسوری بی شک خصم قسم خورده ی اندیشه است. ذهنی که گرفتار خودسانسوری است نه تنها دشمنی خطرناک را در درون خود می پرورد بلکه اورا بر مسند قدرت و تصمیم گیری می نشاند. چنین ذهنی بدون آنکه احساس کند خود را به فراموشی می سپارد، هرآنچه را که تازه و نبوغ آمیز است به خاک می سپارد و بعد از مدتی عملاً از کار می افتد.
خودسانسوری قوی ترین سلاح در دست نظام های خودکامه
است. نظام هایی که از فرط وحشت ازعقاید ناهمگون به سازمان سانسورخود اکتفا نمی
کنند. بلکه به دنبال کارگذاشتن یک سانسورچی تمام وقت درذهن تک تک اعضای جامعه ی
خود هستند این حکومتها تلاش
می کنند تا چنان سایه ی وحشت را برمردم گسترده کنند که عملاً هراندیشه ی ناهمگونی
درهمان ذهن اندیشمند متوقف و معدوم شود. چرا که اندیشمند نتیجه و بهای ابرازعقیده
ی خود را چنان فاجعه بار می بیند ویا چنان از رسیدن سخن خود به گوش سایرین ناامید
است که تفکر خود را درذهن خود زنده به گورمی کند.
ازسوی دیگراین نظام ها تلاش می کنند تا ظواهر عینی اندیشه ای را که با آن مخالف اند به طورکلی ازمیان بردارند. برای مثال دریک نظام اخلاقی که درآن سیاست سختگیرانه ی جنسی اعمال می شود. موضوع جنسیت به طورکلی از حوزه ی مرئی جامعه یعنی ازرسانه ها ، تلوزیون ، هنر، خیابان ها و حتی مکالمات روزمره حذف می شود. و هرنوع تفکردرباب مسائل جنسی تنها یک امرذهنی باقی می ماند. نویسنده ای که می خواهد آثارش را چاپ کند. نقاشی که می خواهد نمایشگاه برگزارکند. شهروندی که می خواهد انگشت نما نشود. ناخودآگاه می داند که باید موضوعاتی جزآنچه را که می اندیشد ابرازکند. و این تنها یکی ازصدها شکل نهادینه کردن خودسانسوری است.
اما مهمترین وجه خودسانسوری زمانی است که فرد حتی ازاندیشیدن به بعضی موضوعات هراس دارد. او ذهن خود را متوقف نمی کند بلکه آنرا مطابق با قوانین ویژه ای که کاملاً بیرونی وبیگانه با فردیت درونی اوست برنامه ریزی می کند. چنین ذهنی که داوطلبانه خود را تحت کنترل موجودیتی غیرازخودش درمی آورد؛ ذهن را ازمفهوم ذهن تهی می کرده آنرا به یک مرکز کنترل و فرمان محض بدل می کند. انسان با چنین ذهنی چیزی جز یک سایه ی بی رمق نیست.
برای یک تمدن روبه افول چیزی خطرناک ترو فاجعه بارتراز پذیرش عمومی خودسانسوری وجود ندارد. جامعه ای که به هردلیلی خود را ازاندیشیدن به بعضی موضوعات بازمی دارد، جامعه ای نیمه جان و درحال سقوط است. جامعه ای که شجاعت اندیشیدن را کنار بگذارد علناً دست به انتحار زده است.
اما چه دلایلی جامعه را از اندیشیدن آزاد بازمی دارد؟
1- ترس ازاندیشیدن آزاد: ترس مهمترین علت خودسانسوری است. این ترس مدام تصویر عبوس و سخت گیر« دیگری» را - آن دیگری که مدام ما را ازمجازات، از حذف ، ازانگشت نما شدن و ازمرگ می ترساند- پیش چشم ما پررنگ می کند و ما را به سکوت به طفره رفتن و درلفافه سخن گفتن امرمی کند. این رفتاری است که ما نه فقط درمقابل قدرت که دربرابرتمام اعضای جامعه مرتکب می شویم. ما درزندگی روزمره مدام درحال مخفی کردن احساسات واقعی خود زیرعنوان « رعایت ادب» هستیم. فردی را که ازاو نفرت داریم ستایش می کنیم. ستایش خود را از کسی که دوستش می داریم دریغ می کنیم. حرفی را که ناخوشایند می دانیم تایید می کنیم. به آدمی که مستحق ناسزاست لبخند می زنیم. کسی را که لایق تحقیراست تشویق می کنیم و...
اینها همه به خاطرآنست که ما می ترسیم که ابرازنظرآزادانه ی ما باعث تغییرو چه بسا تشنج اوضاع شود و ازاین طریق خطری را متوجه ما کند.
دریک کلام ما خویشتن حقیقی خود را – که از مجموع عقاید و سلایق و نظرات و آرمانهای ما پدید می آید- به بهای بدست آوردن یک زندگی آرام و کم خطربرای موجودی تهی ازمعنا که دیگرخودش هم نمی داند چیست، می فروشیم.
جنبه ی دیگر ترس ازاندیشیدن آنست که انسان به هرچه بیاندیشد بالاخره آنرا به زبان خواهد آورد. و اینجاست که عده ای از اینکه صاحب اندیشه ای باشند هراس دارند. چراکه اندیشیدن می تواند ایمانی را سست کند و ایمانی تازه پدید آورد و حفظ این ایمان تازه در صندوق دل کارآسانی نیست.
دلت می جویند مبادا...
2- مشقت اندیشیدن آزاد: فکر کردن به موضوعات ممنوع یک جامعه مشقتی سخت دارد. که بسیاری آنرا برنمی تابند. این همان مشقتی است که عین القضات ، گالیله، حلاج و اسپینوزا متحمل شدند. وهمان مشقتی است که فلسفه های اپیکوری ازآن می گریزند.
حدیث از مطرب و می گوی و راز دهرکمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
بسیاری از ما این جمله را بارها شنیده ایم: « خوش به حال آنها که فکر نمی کنند» و اگر پرسیده باشیم چرا چنین پاسخ شنیده ایم : « چون کمتررنج می کشند» اما آنکه نمی اندیشد از چه رنجی معاف می شود؟ ازرنج روبرو شدن با حقایق و خویشتن. خودسانسوری همچون افیونی ما را از رنج آگاهی نسبت به فاجعه ای که درآن به سر میبریم معاف می کند.
3- حفظ موقعیت: دریک جامعه ی استبدادی هریک ازافراد از شخص دیکتاتور تا پایین ترین سطوح جامعه موقعیتی سخت متزلزل دارند و برای حفظ این موقعیت باید با چنگ و دندان مبارزه کنند. کوچکترین بی احتیاتی منجربه سقوط خواهد شد. دراین شرایط اندیشه و ابرازآن می تواند حکم زندگی و مرگ را برای موقعیت متزلزل افراد جامعه داشته باشد. دراین مرحله نیز بسیاری تن به خودسانسوری میدهند.
جامعه ای که خود سانسوری را تحت عناوین مختلف مثل تقیه، خویشتن داری، حفظ ظاهر، مصلحت اندیشی برای خود مجازمی شمرد. اگرچه گمان می کند با این کار زندگی خود را نجات می دهد اما عملاً خود و نسلهای آینده ی خود را به پرتگاه نیستی به یک مرده زیستی دسته جمعی سوق می دهد.
انسانی که نیاندیشیدن را برای خود یک ارزش تصور می کند از موقعیت انسانی خود انصراف داده است تا به حیاتی نازل تراکتفا کرده باشد.
دراین میان نقش نویسندگان و هنرمندان بسیار بیشتر از سایر اقشار جامعه است. چرا که بازده کاری این طبقه مستقیما با بازده فکری آن درارتباط است و از طرف دیگرمحصول این طبقه محصولی برای نسل امروز ونسل های آینده است.
خودسانسوری در این بخش از جامعه می تواند قسمتی از تاریخ فرهنگ و تمدن یک سرزمین را مسکوت، محذوف و تحریف شده باقی بگذارد.
تجربه ی تلخ شوروی درکنار آثاردرخشانی مثل مرشد و مارگاریتای بولگاکف که خود را از چنگ خودسانسوری بازپس گرفتند نقطه ای درخشان را برای تاریخ ادبیات و اندیشه در روسیه رقم می زند.
مهمترین نتیجه ی خودسانسوری ازخود بیگانگی است و نتیجه ی ازخودبیگانگی بی شک اسارت است.
خودسانسوری خردی مصنوعی و خارجی است که تلاش می کند ذهن ما را همچون ذهن میلیونها نفر دیگر در زیر تشعشع یک نور متمرکزمصنوعی مثل گلهای آفتابگردان کنترل کند.
این فرایند تدریجاً برای ما خویشتن تازه ای می آفریند که فاقد هرگونه حساسیتی است. خویشتنی که خود را بدون هرنوع مخالفت یا حتی درکی از مخالفت دراختیار یک نظام ارزشی بیرونی قرارمی دهد. خویشتنی که دراغمای کامل به سر می برد و هرانچه به نام زندگی انجام می دهد تنها ادای مضحکی از زندگی است.
امروز زمان آن رسیده است که خویشتن خود را ازاین موتور کنترل نامرئی بازپس گیریم. اندیشیدن به هر حوزه و هر موضوعی حق مسلم هرانسانی است. شاید بتوان نوشته ها ( آنهم تنها نوشته هایی را که برای چاپ سپرده می شوند) سانسورکرد و یا اندیشمندی را به پس گرفتن اندیشه اش واداشت اما هرگزنمی توان اندیشه را از ذهن انسانی که آنرا اندیشیده زدود. شاید فلسفه نامرئی بودن ودست نیافتنی بودن ذهن بشر همین باشد. ذهن انسانها به سیستم ها و نظام ها و افراد تعلق ندارد. ذهن انسانها تنها دارایی آنهاست که نمی توان از کسی گرفت مگرآنکه خودش آنرا تقدیم کند. نمی توان آنرا خاموش کرد مگراینکه آن انسان را برای همیشه خاموش کنند.