ضرورت بازنگری در نقش و تلقی اجتماعی هنرمندان 1
جمع خوانی/ مطلب شماره یک از پروندهی
ضرورت بازنگری در نقش و تلقی اجتماعی هنرمندان
امید شمس
" در فوریه 1948، کلمنت گوتوالد ، رهبر کمونیست ، در پراگ بر مهتابی قصری باروک قدم گذاشت. رفقا گوتوالد را دوره کرده بودند ، و کلمنتیس در کنارش ایستاده بود . دانه های برف در هوای سرد می چرخید ، و گواتوالد سر برهنه بود . کلمنتیس دلسوزکلاه پوست خز خود را از سربرداشت و آن را برسرگوتوالد گذاشت.
بخش تبلیغات حزب صدها هزار نسخه از عکس آن مهتابی را چاپ کرد . گوتوالد با کلاه خزی بر سر، و رفقا در کنار، با ملت سخن می گوید.
چهار سال بعد کلمنتیس به خیانت متهم و به دار آویخته شد . بخش تبلیغات بیدرنگ او را از تاریخ محو کرد ، و البته چهره او را هم از همه عکس ها در آورد . از آن تاریخ تاکنون گوتوالد تنها بر مهتابی ایستاده است . آنجا که زمانی کلمنتیس ایستاده بود فقط دیوار لخت قصر دیده می شود . تنها چیزی که از کلمنتیس باقی مانده ، کلاه اوست که همچنان بر سر گوتوالد مانده است ." ( برگرفته ازکتاب کلاه کلمنتیس نوشته ی میلان کندرا)
هنرو به ویژه ادبیات همین کلاه کلمنتیس است. کلاهی که تا ابد باقی می ماند و ازتاریخی محذوف سخن می گوید. تمام آرزوها ، آرمان ها و رویاها و حتی حدیث بربادرفتگی ملتی درهنرآن ملت مثل کلاه کلمنتیس تا ابد باقی خواهد ماند. وقتی که شعری یا قصه ای نوشته شد یا تابلویی کشیده شد می توان نسخه هایی ازآنرا پاره کرد یا سوزاند می توان خالقش را از میان برد اما هیچ نیرویی درجهان نمی تواند سطرهای آن شعررا از ذهن کسانی که آنرا خوانده یا شنیده اند و یا تصویریک نقاشی را از ذهن بیننده بیرون بکشد و پاک کند. هنرراه خود را دردل تاریخ از مسیر حافظه ی بشری ادامه می دهد. همانطورکه "مرشد و مارگاریتا" ی بولگاکف پس از اندکی سکوت و پس از مرگ استالین و ژدانف ادامه داد.
تقدیرزمانه ی ما اینک بیش ازهرزمان دیگری ما را به خویش می خواند ما را متوجه و مواجه با خویش می کند. اینک بیش ازهروقت دیگری ایرانیان خود را درگیربا قضاوت تاریخ
می بینند. دراین میان هنر زمانه، هنریست که " معاصر" با زمانه ی خود باشد. این معاصر بودن از جنس بی خاصیت تایید بیخود سرسری ویا ازنوع عقده ی « عقب نماندن از قافله» نیست. این معاصر بودن میثاق هنرمند است با جهان که نگاهش کند او را بشنود و شاهدی باشد برغمها وشادیها ، زخم ها و آرزوها، روشناییها و تیرگی های این جهان.
این البته میثاق "هنرمند" است نه هنرچرا که هنرهیچ میثاق ناشکستنی نمی بندد. هنرعهدی نبسته که آیینه ای بدست جهان بدهد که خود را درآن بنگرد. اما هنرمند این معاصر بودن را حتی اگرنه به عنوان هنرمند به عنوان یک موجود زنده، به عنوان یک انسان، به عنوان یک شهروند، هرروز و هر لحظه احساس می کند. آیا پیش ازاین احساس نمی کرده؟ شاید نه تا این حد. چه چیزی این احساس معاصر بودن را تشدید کرده است؟ احساس خطر!
امروزهنرمندان نیزهمچون کارگران برای معیشت خود احساس خطرمیکنند. امروزهنرمندان نیزهمچون صنعت گران برای ادامه ی حیات حرفه ی خود احساس خطر میکنند. امروزهنرمندان نیزهمچون تمام مردم برای کشورخود احساس خطرمی کنند. هیچ چیز به اندازه ی احساس خطرانسانها را به هم نزدیک و متوجه واقعیت نمی کند. همینجاست که دو واکنش کاملاً مجزا به این واقعیات پیرامون و به معاصر بودن با این واقعیات دو گونه ازهنررا پدید آورده است. الف: هنری که معاصر بودن خود را درتبعیت از سلیقه و ذائقه ی عام می جوید و درپی ارائه ی قضاوتی همدلانه براساس توافق عمومی است. این رویکرد معاصربودن با زمانه را تنها درسطح یعنی درانعکاس رویدادها می بیند. ب: هنری که معاصر بودن خود را درشناخت واقعیات پیرامون و تغییر آن ازطریق ارائه ی قضاوتی رادیکال درباب مفهوم هنرو سپس مفهوم جهان پیرامون جستجو میکند. درواقع تلقی دوم تاثیرات واقعیت را نه تنها برایده ی خلق اثرهنری که برمفهوم کلی هنرنیزموثرمی داند.
برای روشن ترشدن این بحث به یادداشتی از حافظ موسوی اشاره می کنم که درتاریخ 19/5/88درروزنامه ی فقید اعتماد ملی به چاپ رسید. در این یادداشت که نام آن « شگفتی از شکفتن شعر» و تقدیم به احمد شاملو است نویسنده پس ازآنکه ازفضایی که دریکی دوماه اخیردرکشورایجاد شده ونیزشکفتن شعر شاملو برزبان جوانان احساس شگفتی می کند این 5 سوال را به ترتیب مطرح می کند:
1- جوانها چطور توانسته اند این نام ها و سرودهای حذف شده را بار دیگر کشف کنند...؟
2- آیا ما میانسال ها و پیرها نقش خود را خوب ایفا کرده ایم و آن میراث را برای این نسل حفظ کرده ایم؟
3- براستی در کلام شاملو چه جادویی نهفته است که هنوزهم ترجمان رویاهای ملت ماست؟
4- آیا مگرنه اینکه تا همین چندی پیش بعضی گمان می کردند که دوره ی شاملو به سر آمده است؟
5- آیا این برای ما درس عبرت نمی تواند باشد که شعر را کلام خودارجاع پا درهوا نیانگاریم؟
نوع و ترتیب این پرسش ها کاملا سرشتنمای نوع نگاه پرسنده به واقعیات پیرامون و مفهوم معاصر بودن است. این پرسش ها پیش ازهرچیزاصلاً پرسش نیستند بلکه احکامی هستند که منطق استدلال نویسنده را در قالبی پرسشی (شاید برای رعایت ادب) می سازند تا خواننده را به نتیجه مطلوب وی برسانند. اگرچه این منطق ظاهری صلاح دارد و گویا در حمایت از رخدادهای تازه است اما با دقیق ترشدن درآن رویکرد سطحی نگرانه ی پس آن هویدا
می شود. درپاسخ این پرسشها می توان چند نکته را مطرح کرد:
1- اینکه جوانها نام ها و سرودهای حذف شده را زنده می کنند چطور نشان دهنده ی آنست که شما و دیگرمیانسال ها نقش خود را خوب ایفا کرده باشید چه ارتباطی میان شما و ترانه ها و نام های گذشته برقراراست که شما این احیای دوباره را ازصدقه سرخود و دیگر میانسال ها می بینید. آیا شما این ترانه ها را نوشته اید؟ آیا شما آن شعرها را گفته اید؟ آیا کسی شما را مسول حفظ میراث گذشتگان کرده است؟ آیا جوانان برای احیای این نامها مجبورشدند که ازشما کمک بگیرند؟ پس چرا ازتلاش دیگران شما به خود می بالید؟ آیا میخواهید دراین میان امتیازی برای خود کسب کنید؟
2- گمان نمی کنید به جای آنکه با میراث دیگران برای خود کسب افتخار کنید باید میراثی درخورزمانه ی خود پدید می آوردید؟ گمان نمی کنید اینکه جوانان به آثار نسل پیش از شما روی آورده اند نشانگر آنست که در نسل شما چیزی که نزدیک به مطالبات آنان باشد نیافته اند؟ شعری که شما می نویسید اگرچه داعیه های شعرنسل گذشته را دارد اما حتی دراثبات آن داعیه ها هم موفق نیست چرا که شعرو شاعری که دنباله روباشد دولت مستعجل است و دیگر هیچ.
4- آیا جادوی کلام شاملو جادوی تغییردادن شعرو زبان برای تغییرجهان نیست؟ جادوی کلام شاملو در تلاش شخصی شاملو برای کشف کلام خویش است. کلامی که برای گفتن آن
حرف تازه ای که می گوید به زبان و بیان و لحنی تازه نیاز دارد و خود آن را با جسارت و هوشیاری می سازد. کلام انقلابی شاملو در قضاوت انقلابی او از شعر فارسی است که به این بالندگی رسیده است.
5- اینکه شعرشاملو هنوز ترجمان رویاهای یک ملت است. اگرچه جای افسوس و دریغ دارد چرا که نشان می دهد نیم قرن است که رویاهای این ملت هنوزپا برجاست و به حقیقت بدل نشده. اما علت آن نیست که شاملو شعررا مقید به بیان رویاهای ملت میکند بلکه علت شاعری است که به تنهایی رویاهای یک ملت را در سر دارد.
6- اینکه دوران شاملو سرآمده هرگز به معنای این نبوده که شعر او دیگر خوانده نمی شود. بلکه به این معناست که شعرفارسی دیگر مثل شعراو نوشته نمی شود. وقتی شعری که معاصر شاملوست آغاز شد یعنی دوران شعری که معاصرنیماست تمام شده و این به معنای آن نیست که نیما دیگرخوانده نخواهد شد. مگرشعرحافظ اکنون خوانده نمی شود؟ اما شعرحافظ دیگر الگوی نگارش شعر فارسی نیست و به این معنا دوران حافظ تمام شده است. اگر اینگونه بود باید با شروع هر دوره و مکتب ادبی آثار دوره های قبلی یکسربه دورریخته می شد. این اوج سطحی نگری است. و این اوج فرصت طلبی است که گمان کنیم حالا وقت خوبی است که ازآن بعضی ها که شعر شاملو و شعرما را مربوط به گذشته ادبیات فارسی میدانند به اعتبارنام شاملو انتقام بگیریم.
7- مهمترین نکته در شعر شاملو همین معاصر بودن فرم شعراو با فکرواندیشه و زمانه ی اوست. شاعری که با جهان دیگری روبروست زبان دیگری برای آن جهان خواهد یافت. و شاملو در زمان خود این زبان را یافت و همان موقع هم ازبسیاری طعنه ها شنید که این دیگر شعر نیست و الخ...
8- این که شعر شاملو به عنوان یکی از بهترین شاعران تاریخ ادبیات فارسی مدام خوانده
می شود و این روزها بیشتر؛ فقط این درس عبرت را به ما میدهد که شاعرواقعی شاعرسازنده است شاعربنیان گذاراست که به ناچارباید پیش ازبنیان گذاری، بنیان براندازباشد. دراین که شعر کلامی به خود ارجاع است شکی نیست که همین فرق شعر است با شعار. اما اینکه پادرهوا باشد نکته ای ظریف است شعری که سرسری نوشته شود سرسری هم خوانده می شود اما پادرهوایی رسم تازه ای نیست تا بوده شعر ِ پادرهوا هم بوده و شاعر پادرهوا که ازاینجا رانده و ازآنجا مانده است.
چنین تصوری ازمفهوم تعهد اجتماعی و معاصر بودن با رویدادهای اجتماعی نه تنها کمکی که به تغییرو اصلاح جامعه نمی کند بلکه به نام تعهد، هنررا نیزبه عقب نشینی وامی دارد. چنین نگاهی معاصر بودن هنربا زمانه ی خود راحداکثردرابراز همدردی و یا همدلی هنر با اوضاع و احوال اجتماعی می بیند. با این تعریف هنرچیزی جز رسانه ای برای انتقال اخباررویدادهای اجتماعی نیست چرا که این رویکرد «هنر» را به جای هنرمند موظف به پذیرش یک نقش اجتماعی می داند. این خطرسانتیمانتالیسم و پوپولیسم است که امروزموجودیت هنرما را تهدید می کند. هنر« نشان دادن زندگی» به مردم نیست، بلکه آوردن مردم به زندگی است.
اما رویکرد دوم ، رویکردی است که «هنرمند» را به عنوان یک انسان و به عنوان انسانی که بیش ازدیگران و با حساسیتی بیشتربه جهان اطراف خیره می شود موظف به پذیرفتن نقشی اجتماعی می کند. اینجا دیگرتعهد مربوط به هنرمند است و نه هنر. و درمقابل دیدگاه قبلی که راه معاصربودن را درتایید الگوها و دنباله روی ازسلایق عصرخود می داند، رویکرد دوم تلاش می کند با هنرخود همان کاری را انجام دهد که می خواهد درجامعه انجام دهد. هرآنچه را که درچارچوب جامعه باید تغییرداد این هنرمند درساختار هنرخود نیز تغییر میدهد.
اما دریادداشت حافظ موسوی نکته ای به جا هست و آن خلق آثاری « پادرهوا» است. شکی نیست که هنرمندان ما دربرحه ای اززمان رابطه ی خود را با هرآنچه پیرامونشان می گذرد و به خصوص با مخاطب عام قطع کردند. این موضوع دلایل بسیار دارد که مهمترین آنها احساس تنهایی و نا امیدی هنرمند ازشرایط حاکم برعموم جامعه است. این قهر میان مخاطب عام و هنرمنجر به شکافی بزرگ میان درک هنرمندان و درک عامه ی مردم از هنر شد. هرچقدر که هنرمندان سلیقه ی عامه ی مردم را به حال خود رها کردند این سلیقه بیشتر مورد هجوم هنرمبتذل و سطحی وسفارشی قرار گرفت. هرچه برخی هنرمندان بیشتر به عمق بخشیدن به مفهوم هنراندیشیدند سلیقه عامه بیشتر با آثاری مهمل و بی ارزش که از حمایتهای بی شائبه ی قدرت نیزبرخوردارند ضایع و فاسد گردیده است. همانقدر که این آثاردرخلق فضایی عوام فریبانه دخیل هستند. به وفورهستند آثاری بی سروته که با داعیه های رادیکال و به اسم هنرپیشرو تلاش در خواص فریبی دارند.
دراین میان هنرمندان ما چاره ای ندارند جز آنکه لااقل برای حفظ موجودیت هنراحساس تعهد کنند. این احساس تعهد ما را ازخلق آثاری "پادرهوا" بازمیدارد که به راستی آفت هنرامروز ماست. هنرهیچ تعهدی را برنمی تابد اما هنرمند باید این تعهد را درخود ازنو زنده کند. چراکه هنرمند به زمانه ی خود همچون یک منبع حیات هنری مدیون است. امروزهنرمند ایرانی
نمی تواند ازخیابانهای تهران عبورکند و هوای تهران را استنشاق کند و هنرخود را جزبا گلویی مجروح چشمانی اشکبارو قلبی لبریز از خشم پدید آورد. همانطور که هنرامروز
نمی تواند برای پاسخ گفتن به مطالبات امروزجامعه ی خود به عقب بازگردد. بلکه باید هنرامروزرا درشرایط امروز اما با زبان امروزی خود خلق کند. اینک زمان ماست و اگر ما زمانه ی خود را درنیابیم، خود را درنیافته ایم و تاریخ ما را به دید تحقیر خواهد نگریست. امروز هنرمندان ما باید که «کلاه کلمنتیس» سرزمین خود باشند.