تو که چنین نا بهنگام وسر به هوا ،سرشار از صداها

لبخند می زنی بلند بلند

تنگ می کنی کمرت، کرشمه کرشمه می کشی روز را اندر میان

که له له این روزهای چشمت از پشت عینک ریبنت

ازگرگ میان پاهایت در این به وقت دهانها،کپل های عبوس، چادرهای سیاه

بوق موتورها،مرگ بر آمریکا

تو که کرور کرور دستاوردعلمی، غرور ملی، آلات جنسی از دهانت هفت صبح می زند

می کند تف از ماتحتت بیرون

 

تو که سلانه سلانه می بری روز را با سوزش معده در این فکرعبث به وقت ظهردر خیابان نوفل لوشاتو

که باژگونه کنی زندگی ات از آغوش تخت بگریزی از این خاک

توکه زمستانهای برف و یخ استانبول پشت ستونهای قوانین مهاجرت وودکای ارزان خوردی و زنگ زدی به مادرت

تو که گم شد صدایت سالها سال بعد میان سوت و صلوات و مصلحت پدربزرگ  

به چند بهار عند المطالبه و اشک و شمعدان وچند جلد خدا وهزار و یک شب رنج وجماع بعد فرحزاد

 

ازچنین بی قراروهراسان

با خودت حرف می زنی بلند بلند روز را لنگ لنگان

ز سایه روشن عابران، قدم های لرزان

نعره می کشی تیزی خنجرت، دکمه ی پیرهنت پاره می کنی شاهرگت

اندر میان طلب می کنی زندگی ز کف رفته ات

روزهای کار، تنهاییت

تو که سمبلیک کشته می شوی اندر میان میدان فردوسی خرغلت می زنی در خون به رسم کیمیایی

 

یا که شمس می شوی می چرخانی سرت

خدا را قفس می کنی رگ گردنت 

همه معنا می شوی نیمه شب، زنت،اسباب خانه ات

تو که حبس می کنی دود و لول می شوی دراین به وقت خروس صبح غرق می شوی اندرپشت منقل

چرت مرغوب و یاد یار زدست رفته وهستی بر باد رفته و کی برات یار میشه،همدم و غمخوار مهستی و

 

تو که ریلپس می کنی درخیابان چهارم گاندی بعد ازچهارسال واندی

 شلیک می کنی توی شقیقه ات تا بوی گلهای اردیبهشت پخش می شود مخت

عود می کند عواطفت همینطور شره می کند جلوتر از خودت سایه ات

همین که مسیح می شوی یا که برق می زنی در مرکز خرید کس چرخ می زنی با چشمان گر گرفته ات

 سنگ می کنی جماعت مشکوک تر ازخودت

 

تو که پُک می زنی تُف، به ذات این زندگی تخمی

پک، تف، به باخت پرسپولیس، به این هوای ابری ،به اخبار بد سیاسی

تف، پک ،سر می تکانی ، به این جمعه کثافت، به دپرشن حاد بشری

تو که بالاست این روزها ورید خونت، کلاهت، احتمال جنونت دراین جنوب خیابان سراشیب

بالاست آمار شیشه و تل

آستانه ی جنوبت

در خانه های تنگ و کوچه های باریک

مرگ ومیر بالاست

 

تو که کشان کشان راه می کشی از درون دهلیزهای تاریک

آتش می کنی سیگار بهمن کوچکت، از پشت خمار شانه ات، دست می سایی به ریش عقوبت دشوار

به ماریو بارگاس یوسا به بارسلونا

پنه لوپه کروز که خزنده می شود همینطور می پرد از گلویت، ازسرفه های مدامت

از شبهای بنگ و نیکوتین و نوشابه،ازشریانت

که کهکشان گشادی است شب پشت چشمان دو دلت

راه درازیست خود وعده قرارت

قصه هایت سر درازیست

 

تو که حفره حفره چاه تنت، راه نمی برد لاشه ی سگت

رعشه می کند انگشتانت، زق زق زانوهات

 تیر می کشد پشتت کشان کشان پاهایت

که شاشیدن هم موهبتی بود خود سرپا زمانهای قدیم وحالا درحیاط خلوت وسرد سالمندان

سیاه می شود سرد، روح آبی ات پرواز می کند

بی هیچ ترانه ای،هیچ فرشته کاغذی زیر سرت

مرگ می نوشد آخر خون زخمها

دندانهای مصنوعیت

 

تو که همینگونه تشنه ومشتاق می کشی روز،عاطل و باطل به وقت تاریکی یک مهمانی

زمیان دود وعود و چنگ و ساز سنتی بالا پشت هم عرق دست ساز ارمنی

دلت سخت می گیرد برای پدرت بالا می آوری چند بار پشت هم گریه می کنی برای گربه ات سیفون را می کشی

تو که با صدای آکاردئون بالا می زند نوستالژیت

یک مشت قرص می خوری در این هوای بهاری،نشئه و خراب کنار انباری

سفید می شود صورتت آب ،ریملت  ُسر از گونه هایت

راوی که مدام توی سرت حرف می زند دارد

تو نه مدادهای رنگی، نه اسب چوبی ات

 

تو که با یک جمله از خودت پنجره پنجره

آرتیستیک لبخند می زنی،همه عکس می شوی در سواحل مجازی برنزه نبض می زنی

دستان سردت سه صبح به صدای قلبت

سر بریتنی اسپیرز، سینه پسر همسایه ات

روبه دیوار اتاقت راه می افتد صورت یخ از نفس های بریده ات

بیرون می زند ریسه ی شیطانهای بی سر خائنت

روز که ته می کشد از پشت باز پنجره های مجازی

تخت که تا سرمچاله در شکم

موهای خرماییت