مقاله

سهم جوانان از سرزمین پیران
امید شمس

 چگونه می توان از پر شرو شورترین بخش یک جامعه اکثریتی خاموش ساخت؟ چگونه می توان پیرترین اندیشه ها را حاکم برجوان ترین اذهان کرد؟ با خلع ید کامل آن طبقه از تمام اموراقتصادی، سیاسی و اجتماعی. وضعیت حاکم برفرایند آموزش درایران، وضعیت تناقض محض است. بدیهی است آن چه این تناقض تولید خواهد کرد چیزی جزیک توهم بی ارزش نخواهد بود. ازهمان دوره ی ابتدایی آموزش در کودکستان و مدرسه کودک با مجموعه ی عظیمی از ارزش های اخلاقی و قوانین اجتماعی آشنا می شود که هرروزو هرلحظه شاهد نقض کردنشان از سوی جامعه است. ازسوی دیگرشرایط سختگیرانه و جدی حاکم برجامعه خانواده ها را به پنهان کاری درزندگی خصوصی خود وامی دارد که به تبع آن خانواده ها کودکان خود را پنهان کارورازنگه داربارمی آورند: « عزیزم هرچیزی که توی خانه می بینی مبادا بیرون از خانه بازگو کنی». این اولین باری است که از کودک می خواهیم تناقض ها را نادیده بگیرد. کوک پی می برد که تمام آن نظام ارزشی و اخلاقی تنها نقابی برچهره است. تنها حفاظی است برای حفظ ظاهرو مصون ماندن از سختگیری « بیرون». بذرتزویرو دورویی را همچون امری طبیعی دروجود کودک می کاریم و انتظار داریم که با ما صادق باشد از دستورات ما اطاعت کند و تمام افکارخود را دراختیار ما بگذارد.

کودک اکنون مفهوم تازه ای را کشف کرده است که برای همیشه او را ازجهان زیبا و پراز فرصتهای ناب کودکی به دنیای زشت و پرازقضاوت و برتری طلبی بزرگسالی وارد می کند. اومفهوم « زرنگ بودن» را به عنوان یک ارزش دریافت می کند. زرنگ کسی است که از تمام قوانین تخطی می کند بدون آنکه خود را لو بدهد و در عین حال همیشه همچون فردی مطیع رفتار می کند. و هرآن کس که زرنگ نیست تنها یک نام دارد: بازنده.

نظام آموزشی درطرف دیگراین فرایند قراردارد. سرتاسراین نظام گرفتار تناقضاتی بنیادی است. از سویی علم را درپژوهش و تحقیق و پرسش بی پایان تعریف می کند و از سوی دیگر هرگونه روحیه پرسشگری و شک آوری را نابود می کند. زمانی که علوم تجربی را همچون فرامین مطلق آسمانی روی تخته سیاه و درفضای زندان وارکلاس آموزش میدهد و یا زمانی که مطیع بودن و اجرای بی چون و چرای دستورات اولیای مدرسه را اولین قانون
دانش آموزی برمی شمرد. یا زمانی که درمراسم بیروح و کسل کننده ی صبحگاه درسرمای زیر صفردر سخنرانی های طولانی خود خطاب صفوف طولانی دانش آموزان که سرما تمام حواسشان را کرخ کرده دم ازنشاط و روحیه ی علم آموزی می زند. تناقض نهفته درتمام
لایه های خود را فریاد میزند. آموزگارانی که هرروزفاصله ی سنی بیشتری با شاگردان خود پیدا می کنند و هر روز فقیرتر، بی حوصله ترو بی سواد ترمی شوند. کتاب هایی که هرروزکسل کننده تر، بی محتوا تر و منسوخ ترمی شوند. شاگردانی که حوزه ی اطلاعات و مهارتهایشان از معلمانشان بیشتراست. اینها فقط بخش کوچکی ازتناقضهای آموزش و پرورش است. محیط آموزشی به دانش آموزان می باوراند که تنها راه زنده ماندشان دراین جهان ترسناک درس خواندن و بیشتر درس خواندن است. جامعه ی بیرون از خود را جامعه ای محتاج تحصیل کردگان و بی اعتنا به بی سوادان معرفی می کند و آینده ای تاریک و دهشتناک را برای هرآنکه ترک تحصیل کند پیشگویی میکند.

آموزش و پرورش برای دانش آموزتنها یک راه باقی می گذارد چسبیدن به مدرسه درست همانطور که کودکی از ترس شلوغی خیابان به پدرش می چسبد.

 

مدرسه کودک را چنان به خود وابسته می خواهد که او وقت هیچ کاردیگری را نداشته باشد. به کرات این سخن را از دهان معلمان می شنویم : « شما باید جوری درس بخوانید که وقت سرخواراندن هم نداشته باشید.» یا « کاراصلی شما درس خواندن است. نه بازی کردن یا مجله خواندن و تماشای تلوزیون». مدرسه می خواهد تنها دریچه ای باشد که ازدرون آن کودک به جهان نگاه می کند. اما این دریچه براستی چقدرواقعی است چقدر صادق است. این مدرسه که هنوز بر دعوی باستانی علم بهتراست ازثروت ایستاده تا چه حد محق است. حرفهایی که مدرسه سالیان سال است که به عنوان رسمی ترین بخش رسمیت حاکم به خورد دانش آموزان داده است شنونده را به یاد پافشاری کلیسای کاتولیک بر مسطح بودن جهان می اندازد.

مدرسه ازهمان ابتدا حس رقابت را درچارچوب یک برتری طلبی پوچ و بیهوده در کودکان ترویج میکند. درست مثل شرطی کردن سگها ما کودکان را تشنه ی محبت و تشویق و تایید آموزگارنگه می داریم تا برای دست یابی به آن به هرتلاشی دست بزند و از سوی دیگردرازای هرگونه کم کاری سرزنش و توبیخ و تحقیردرمقابل دیگران نصیب او خواهد شد. چه کسی است که اضطرابهای تلخ شب هایی را که بدون انجام تکالیف به خواب رفته را فراموش کند. چه کسی است وحشت بی حد نشان دادن یک نمره ی بد به والدینش را از یاد برده باشد. درمقابل این رفتار غیرانسانی آموزش به خود مقامی الوهی میدهد و معلمان را موجوداتی آسمانی برمی شمرد. اما دانش آموز می بیند که این موجود آسمانی چگونه او را تحقیر و سرکوب میکند. چگونه جرات سوال کردن را ازاو می گیرد یا با چهره ی عبوث و کسل کننده اش هرشوقی به یادگیری را به یاس بدل می کند.

آموزش به این حس رقابت هرلحظه دامن می زند و به محض ورود نوجوان به آموزش متوسطه وحشت قبول شدن در کنکورو ورود به دانشگاه را وسیله ای برای استثماربهترین اوقات عمر یک نوجوان می شود. در کنارمدرسه والدین، رسانه ها و تمام بنگاه های
پول سازی که با دامن زدن به وحشت و استرس روانی حاکم بر فضای کنکورهرروزثروتمندترمی شوند آتش این ماجرا را تندتر می کنند. نوجوانان از ابتدای نوجوانی هر روز در کلاسهای تقویتی ، خصوصی و آماده سازی شرکت میکنند و اکثراوقات خود را وقف کنکورمیکنند. دراین شرایط زمانی که به تاریخ انتخاب رشته نزدیک می شوند درمحاصره ی مشاورین و ناصحین و والدین قرارمی گیرند. مشتی استدلال از سوی هرکدام این گروهها به سمت او می آید. آینده شغلی، علایق فردی، مقبولیت اجتماعی و او ازهیچ کدام اینها چیزی نمی داند. چون در تمام این سالها فقط مشتی فرمولهای انتزاعی را از برکرده است. طبیعی است که او تنها نمی ماند هستند کسانی که به جای او برای سرنوشتش تصمیم گیری کنند. کلاسهای کنکورو هزینه های هنگفت درطول چندسال آنقدرمشتی تعاریف علمی و فورمولهای معین را تکرار می کنند که ذهن دانش آموزچیزی جزآن را در خاطر نداشته باشد و درمقابل 200سوالی که درکنکورمقابل اوست این کلاسها پاسخ 200000سوال را در مغز وی فرو میکنند و طبیعی است که این روش بر اکثر مغزها جواب میدهد و هنگامی که رشته  دانشگاهی خود را انتخاب می کند اصلاً نمی داند که چه چیزی در انتظاراوست.

در کنار این رویه آموزش بازهم تناقض دیگری را نمایش میدهد که البته این تناقض خود برای پوشاندن تناقضات دیگری ساخته شده. مدتی است که نظام آموزش دانش آموزان را به کانونهای فنی وحرفه ای دعوت می کند با این استدلال که مدرک گرایی یک معضل اجتماعی است و این مهارت واقعی است که در بازارکار ضرورت دارد. با این کارآموزش و پرورش فشار روزافزون متقاضیان ورود به دانشگاهها، فشاری که خود با تبلیغات غلط بر پیکرنظام دانشگاهی وارد کرد را کاهش می دهد.

 

اما نکته اینجاست که این مدرک فنی وحرفه ای که حاصل شاگردی کردن به طورعملی درکناراستادکار است؛ درست همان چیزی است که تا چندی پیش آموزگاران از آن به عنوان آینده ی سیاه آنانی که درس را ول میکنند یاد میکردند. ازسوی دیگرمسوولان و مدیران کلان مملکتی که خود به نکوهش مدرک گرایی در جامعه می پردازند مدام در تلاشند تا برای خود مدرکی دست وپا کنند.

اما وقتی هردو سوی این نظام آموزشی یعنی دانشگاهیان و هنرجویان فنی و حرفه ای
فارغ التحصیل شدند تازه تناقض بزرگ رخ می نماید. بازارکاربه هیچ کدام ازاین نیروها احتیاج ندارد. چرا که 80 % بازارکار ایران در اختیار 30% این جامعه است و تقریبا 90% مشاغل مدیرتی و دولتی دراختیار 40سال به بالای کشوری است که بیش از 60% آنرا جوانان زیر 30 سال تشکیل می دهند. سه چهارم مشاغل مزدبگیری و موقت را امروزه جوانان انجام میدهند. چنان بخل و تبعیضی در واگذاری مشاغل به جوانان وجود دارد که حتی برای یک کارواحد یک جوان دستمزدی معادل نصف دستمزد یک میان سال می گیرد.

این تنها شیوه ایست که از طریق آن اقلیت پیرایران می توانند بر اکثریت جوان آن حکومت کنند. با گرسنه، بی پول و وابسته به خود نگاه داشتن نسل جوان. وقتی نسل جوان کمترین نقش را درطبقه ی کارگرایران دارد یعنی مشاغل مهم صنعتی ، خدماتی ، فرهنگی را تماماً 40 سال به بالا اشغال کرده اند و درعین حال بسیاری ازآنان دارای 2 یا 3 شغل هستند. طبیعی است که این طبقه قدرت هیچ گونه تاثیرگذاری بر روند جامعه را ندارد. وقتی دست نسل جوان از چرخه اقتصادی کشور کوتاه است یعنی عملاً این نسل را از فضای جامعه بیرون انداخته اند تا همچون یک طفیلی به زندگی انگل وار خود ادامه دهد. تمام فرصت های شغلی درچارچوب مناسبات فامیلی یا سیاسی یا عقیدتی به مصادره ی عده ای قلیل در می آید وباقی این نسل راهی جز مسافرکشی ، مشاغل کاذب و یا اعتیاد ندارند. مشاغل آزاد اما دراختیار آنانی است که درتمام این سالها که دوستانشان با امید و آرزو درس میخواندند راه و رسم کثیف « زرنگی » کردن را درمحیط مافیایی بازار آموخته اند. اگرچه درمیان آنان نیز کسانی
موفق ترند که ادامه دهنده ی کسب و کار پدرانشان باشند.

درمقابل این دانش آموختگان سه راه بیشتر نمی ماند اول اینکه تمام باورهای پوچی که تا به حال به آنها امید بسته بودند را رها کنند و به خیل بازاریان بپیوندند یا آنها نیز تبدیل معلمانی شکست خورده با چهره هایی عبوث سرشار از عقده های سرکوفته شوند و یا به کشوری دیگر بروند تا مگر آنجا کسی از این توشه ی دانش بهره ای ببرد و مزدی بپردازد. اینگونه است که یک نسل چند ده میلیونی که دو سوم جمعیت کشوری را تشکیل میدهند از تمام امورات مهم جامعه کنار گذاشته می شوند و همچنان تابع افکار60 ، 70 ساله ی پدرانشان هستند بی اینکه حق یا توان هیچ اعتراضی را داشته باشند. درست همانطور که پدری از نیاز مالی فرزندش برای واداشتن او به اطاعت و تعظیم بهره می جوید و خود را محق به تصمیم گیری برای او میداند صاحبان کهنسال اقتصاد و سیاست نیز جوانان را نیازمند، بیکارو محتاج رها کرده اند تا همچنان قدرت پدرانه ی خود را بر همه چیز اعمال کنند.