در وصف شاعری قسمت دوم
مقاله
در وصف شاعری
امید شمس
(قسمت دوم)
«خطاط سه گونه خط نبشتی
یکی آنکه هم خود خواند و هم غیر
یکی آنکه خود خواند و لا غیر
یکی آنکه نه خود خواند نه غیر»
تمام بضاعت شعر جهان جز این سه رویکرد چاره ای برای نوشتن شعر نیافته در حقیقت شاعر بیش از « خطاط» بر این سه سبیل طی طریق میکند.مجموعه ی امکانات تا کنون موجود در شعر تا آنجا که به امکانات زبانی بازمی گردد. سه شیوه ی روایت را در برمیگیرند. لازم به ذکر است که تعریف روایت برای این نوشته چنین است : هر متنی که به هر زبانی نوشته شده موقع خواندن مستلزم حرکتی از«آ» به « ب » است .( این دو نقطه میتواند حرفی در بالای صفحه و حرفی در پایین آن باشد) چنین حرکتی لزوماً زمانمند است و این دو بنیاد هر روایتی است. این سه شیوه ی روایت حاصل سه رویکرد به زبان و سه نوع برداشت : گفتن از طریق شعر ، گفتن در شعر و گفتنِ ِ شعر است. هر یک از این سه برداشت خود نشانگر جهان بینی ای در پس اثر است. و این سه شیوه عبارتند از:
1ـ روایت از طریق عناصر مشترک زبانی
2ـ روایت
از طریق عناصر غیر مشترک زبانی
3ـ روایت امکانات مشترک و غیر مشترک زبان
در شیوه ی اول شاعر مجموعه ای از عناصر مشترک زبانی را به عنوان سکوی پرتاب شعر بر میگزیند و بدیهی است که به جنبه ی ارتباطی زبان نزدیک می شود. در این گذر اگر لذتی برای خواننده مهیا شده در نفس بیانگری شعر نهان شده است. خواننده باید گوش شنوا داشته باشد و باید حرفی را که گفته شده بشند یا حرف کسی را گفته بشنود . و برای این که حرف شنیده شود چاره ندارد جز این که اصل مطلبی داشته باشد. و برای آنکه خواننده برود سراصل مطلب باید درباره ی الباقی عناصر شعر اشتراک نظر داشته باشد. شعری که از حوزه ی اشتراکات بیرون آمده از حوزه ی امر آشنا یک قدم ان سوتر نمی رود. آن گفتن از طریق شعر که گفتیم ، گفتن از همین طریق است.
شیوه ی دوم شیوه ی تنهاتری است ، شعر تنها تری هم می آفریند. گفتنی که در این شعر رخ می دهد بیشتر خطاب به خود است . شکل این گفتن به زمزمه نزدیک تر است. شاعر حوزه ای از عناصر شخصی را در شعر حاضر می کند که به آن حوزه ی مشترک قبلی بی اعتناست. اگر خواندنی هست فرایند تبدیل روایت شخصی شاعر به بازروایت شخصی خواننده است. شاعر چنین شعری تنهایی را به عنوان یک مفهوم بنیادی وجدان کرده است.
در حقیقت هنری که زبان مشترک انسانها فرض شده بود بدل به زبان فردیت انسانها می شود
اصل مطلب این شعر تفاوتهایی است که در برداشت و فهم از این جهان عرضه می کند. کشف جهان جایگزین درک جهان می شود. همانطور که شیوه ی اول بخش اعظمی از ادبیات کهن را در بر می گیرد این شیوه ی دوم عمده ی شعر مدرن جهان را زیر پر خود دارد. توجهی که این شاعر به فردیت در خلق اثر خود دارد از شرایطی که شاعر درآن به سر می برد و تفاوتهای بنیادینش با دوران قبل خبر می دهد. شکل گیری مفاهیم مدرن کلان شهر،کتاب، رسانه و گسترده شدن حوزه کمیت و کیفیت تجربه شاعر این دوران را بیشتر به سمت کشف درونیات خود شاعر و تعارضات میان درک او و درک دیگران از هستی سوق می دهد.
شیوه سوم اما در مقابل هردو شیوه ی قبلی قرار دارد . این شیوه در پی کشف و نمایش امکانات متعدد و گسترده ی خود زبان است در حقیقت شاعر دیگر در پی کشف چیزی در بیرون زبان ( خواه درونیات خودش و خواه بیرونیات هستی ) نیست بلکه خود کیفیتهای متنوع زبانی است که او را به سمت سرایش شعر سوق میدهد. اگر در شیوه ی اول شاعر حسی را به طور نیمه مستقیم و در شیوه ی دوم به طور غیر مستقیم به « خواننده» انتقال می دهد. در این شیوه او این حس را به صورت غیر مستقیم به « زبان» انتقال میدهد و این زبان است که با واکنشی که به حس شاعر نشان می دهد ما را متوجه جنبه های کاملاً تازه ای از امکانات زبان میکند. در حقیقت شاعر به جای آنکه خواننده را مخاطب احساسات و حالتهای خود قرار دهد زبان را با چنین وضعیتی مواجه می کند. در نتیجه به جای تعریف کردن رقص یا اشاره کردن به آن رقصیدن را به زبان یاد میدهد ، زبان را به رقص می آورد و ما را نه با یک تجربه ی دسته دوم یا سوم بلکه با یک رویداد آنی و کاملاً تصادفی اما در جهت حس کلی شاعر روبرو می کند. چنین شعری چون عامل ارتباط را نه درعناصر مشترک و نه غیر مشترک زبان دنبال میکند آنرا در شکل بخشیدن به تجسم زبان آزاد از تلقی مرسوم و نیز آزاد از سودمندی ، معنا بخشی ، قضاوت همچون یک موجودیت سیال و صاحب کنشهای غیر منتظره می یابد. شاعر در مواجهه با شعر خود نمی تواند در نقش مفسر یا راهنمایی برای کشف رابطه های معنایی شعرش ظاهر شود چرا که خود او هم در شکل گیری آنچه پیش روی خود دارد غافلگیر شده و تنها در شکل بخشیدن به کلیت شعر موثر بوده است. برای آنکه تفاوت میان این سه شیوه خصوصا تفاوت شیوه ی سوم با دو شیوه ی دیگر واضح تر شود به این سه مثال که هر سه از یک شاعر ( مولانا) است دقت کنید:
الف:
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
ب:
تن ما به ماه ماند که ز مهر می گدازد
دل ما چو چنگ زهره که گسسته تار بادا
بگداز ماه و منگر به گسستگی زهره
تو حلاوت غمش بین که یکش هزار بادا
ج:
عف عف عف همی زند اشترمن ز عفعفی
وع وع وع همی کند حاسدم از شلقلقی
هی هی هی شب غمان می بردم به طور او
کف کف کف مرا مده در ظلم عشقشقی
در مثال الف تنها عنصری که منجر به حظ ادبی می شود اصل مطلبی است که در پس تمثیل پنهان شده. جز این و جز وزن خوشایند زبان ما با چیز دیگری طرف نیستیم . گفتن شاعر بیش از چگونه گفتنش ما را تحت تاثیر قرار میدهد .
اما در مثال بعدی ما با تعبیری از شاعر طرفیم که نا خودآگاه ما را به جهان دیگری یعنی جهان تعبیرات شخصی شاعرمی برد. اینجا این چگونگی ظاهر شدن اشیا و روابط است که ما را به سمت لذت ادبی خواهد برد. شاعر نظمی را پدید آورده که به ناچار نظم طبیعی جهان مشترک میان تمام آدمها را معتبر نمی داند. ما برای رابطه برقرار کردن با این شعر باید به جهان شاعر دزدیک شویم و از جهان رایج فاصله بگیریم . اما در مثال آخر ما تنها شیفته ی زبان و ظرفیتهای پیچیده ی آن خواهیم شد هیچ حایلی میان ذات زبان و ما نخواهد بود این شعر خبر یک جهان شخصی نمی دهد ، خبر یک جهان جمعی هم نمی دهد خبر از چیزی میدهد که این هر دو جهان بخش کوچکی از آنند. بدون زبان هیچ یک از این دو جهان برای ما قابل فهم نیست اما حوزه ی زبان به مراتب گسترده تر پیچیده تر و متنوع تر از این هر دو است.