فرشته سفید
داستان
فرشته ی سفید
امیر فتحی
کفشهایش رادرنیاورده نشست روبرویم. سیگارش را روشن کرد. روسریاش سرخورد افتاد روی زمین. سرش را پایین انداخت. گفتم: "خب؟" همانطور ماند.قطرهی اشکی سیاهی چشم چپش را دوخت به سرخی گوشهی لب بالاییش. چشمانش را بست. خاک سیگارش را تکاند روی زمین. گفتم: "چی شده دوباره؟" لرزِ مخفیِ حنجرهاش شکست. با صدای آرامی گفت:"یعنی تو نمیدونی؟"
گفتم:"بازهم میخوای بری"
از روی مبل بلند شد:"برای همیشه".خواست لبخند تلخش را نزند، زد.
گفتم:" صد بار تا حالا خداحافظی کردی نمیمونی برو" زل زد به من: "خفه شو" خفه ماندم. بلند شد. رفت آشپزخانه داشت توی آشغالها را نگاه میکرد. گفتم :"اگه دنبال کاندوم و فیلترسیگارِ ماتیکی میگردی خودتو خسته نکن" سرش را تکان داد. گفت:"جدیدن اشتهات باز شده دو پرس غذا سفارش میدی".
گفتم: "دوستم پیشم بود"
گفت:"خر هم خودتی تو فکر میکنی اگه من هم بگذرم خدا ازت می گذره؟"
- "اگه کاری کردم جفتتون نگذرین".
رفت سراغ تلفن
- "شماره ها رو پاک کردی؟"
- "چایی میخوری؟"
- "آره . اگه توش چیزی نریخته باشی".
ایستاد روبروم.
- "زیر چشات چرا سیاهه؟"
- "بختمون هم سیاهه."
کفشهایش راکند. دکمههای مانتوش را باز کرد .لباس شب قهوهای به تن داشت با خطوط
فلزی براق که از یقهی باز تا کمرش آویزان بودند. موهایش را پشت سرش گره زده بود.
- "مگه نگفتی همه چی تموم شده"
- "فکرکردی به همین راحتیه بیای به یکی گه بزنی و بری"
- "خودت خواستی"
- "من؟"...جیغ کشید."من خواستم آشغال عوضی؟"
- "آروم. صداتو بیار پایین تو آپارتمان زشته"
نشستم کنارش. اومدم بغلش کنم محکم زد به تخت سینهام وداد زد:" گمشو به من دست نزن
ازت متنفرم ازت متنفرم هرزه"
داد زدم:" جندهی عوضی خفه میشی یا…" لیوان چایی سرد شده اش را پرت کرد به سمتم.
همه چیز آرام شد وقتی لیوان تو دیوار آشپزخونه خورد شد. اومد تو بغلم. هق هق آرومی از گلوش بیرون می اومد:" احمق من دوست داشتم چرا نفهمیدی"
با گوشه دستمال اشکهای سیاهش را پاک کرد. ولی پاک نشد.
گفتم : "ما نمیتونیم ادامه بدیم. از اول هم میدونستی."
بی آنکه سرش را بلند کند گفت:
"آره .نمیتونیم چون تو نخواستی حالا هم اتفاقی نیفتاده. تو میری تو تهرونِ به این بزرگی
گم میشی. من میمونم و آبروی رفته تو خونوادم. چهارسال زندگی هدررفتهام. بچهی کورتاژ شدهام .
من میمونم و دو سال خاطره که هیچوقت دست از سرم بر نمیداره"
رفت تو اتاق خواب. نشست روی تخت. زیپ کیف صورتیاش را باز کرد .
بسته کوچک سفیدش را بیرون آورد. نه. دستم را دراز کردم "نه نکن". جوری نگاهم کرد انگارحق ندارم چیزی بگم. با تیغ، شیش خط باریک موازی روی آینه درست کرد. گفت:" موزیک بذار". اسکناس لوله شده را گذاشت تو سوراخ دماغش .دیگری را با انگشتش گرفت .بالا رفت . گفت:" تویی". گفتم:" نه من نیستم" نگاهم کرد. خودم هم نفهمیده بودم دروغ گفتهام.گفت:"این خطو برو". چشمهایم رابستم. رفتم.
شب شده بود.
***
- "میای برقصیم"
- "نه حالشو ندارم"
- "بیا دیگه خودتو لوث نکن به یاد اون روزا"
- پوز خند زدم "کدوم روزا اون روزا دیگه مردن "
- "تو همه چیو از بین بردی "
- "من هیچیو از بین نبردم همه چی خودشون ازبین رفتن"
- "هیچوقت پرواز پرندهها رو دیدی وقتی عصرهای تابستون بالای آپارتمانها
وبرجها دور میزنن"
- "توآسمون میچرخن و به ما میخندن"
- "بیا یه خطه دیگه"
- "میدونی یه وقتهایی تو زندگی هست که آدم به هیچ چی و هیچکس فکر نمیکنه و دیگه هیچ خاطرهای یادش نمیاد. از کی به دنیا اومدی و کی از تو به دنیا میاد. فقط دور و برتو میبینی و دیگه به هیچی فکر نمیکنی یعنی دیگه هیچی برات مهم نیس که بهش فکر کنی"
- "آره نمیبینی حتی آدم روبروتو "
- "سیگار داری؟ "
- " بیا " بغض کرد. "ناراحت نشیا ولی بعضی وقتا یاد اون بچه میافتم "دستهایش را گذاشت روی صورتش ."ما زندگیشو ازش گرفتیم" خواست گریه کند.نکرد.
- "اصلا قرار نیست از ما کسی به دنیا بیاد" احساس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه
تو رگهام چیزی حرکت کرد. یه لذت آشنا از سر تا ناخنهای پایم را دور میزد.
- آمپول منو میزنی؟
- مگه نزدی؟
تق تق تق در خانه صدا کرد. بازکردم. پیرزن کور همسایه سئوال همیشگیاش را پرسید:"امروز چندمه؟"
گفتم:"نمیدونم "مثل همیشه.برگشتم دراز کشیده بود روتخت. زدم
- "میدونی ما از اون دسته آدمهایی هستیم که هیچوقت تکلیفمون با زندگی معلوم نیس.مث اون بچههایی که تو مدرسه هیچوقت رنگ کلاس رو نمیبینن تکلیف مکلیف نمیدونن چیه و دائم دم در کلاس و معاون مدرسه منتظر مشخص شدن تکلیفشونن".
- "آره. ما هیچوقت دنبال هیچ امنیتی برای خودمون نبودیم و هیچوقت هم این کار رو نمیکنیم چون خودمونو نمیخوایم"
- "من که هیچوقت دنبال فکر و تصمیم و آینده و این چرت و پرتها نبودم. رابطه من با همه چی تصادفیه تصادفیه"
- "صدای بارون میاد میشنوی؟ آره داره بارون میاد. بیا. بیا یه خط دیگه "
- "این دیگه آخر خطه"
- "خط آخرته "
دانههای باران به پنجره میخورد. بعد از سکونی کوتاه پایین میسُرید. از هم میپاشید.
پاهایم را دراز کردم. راحتی و بی قیدی چیزی بود که تکرارش پشیمانم نمیکرد. خندیدم،
تو دلم بلند خندیدم. به خودم گفتم تا آخرعمر میخوام اینطوری زندگی کنم.
- "چیزی گفتی"
- "نه"
- "دوسم داری؟"
- "آره"
سیگارش را روشن کرد. رفت روبروی آینه نشست با رژ لب صورتش را مثل الهههای مصری در آورده بود. بلند شد. چراغ را خاموش کرد. شمعها را روشن کرد. موسیقی را عوض کرد
ساکش را برد اتاق بغلی. بعد از چند دقیقه برگشت. حریر سفید همیشگیاش را تن کرده بود. گره موهایش را باز کرد. موج دستاناش به حرکت درامد. سرمستی پرندهای بود درباد.... برق آبی چشمان تندش. ساق باریک پاهایش. تاب موهای لخت بلندش. به آخرین فرشتهای میمانست که خدا آفریده بود. باد ملایمی از پنجره تو آمد. شعله رقصید تا کمی مانده به خاموشیاش.
افتاده بود روی سرامیک. عرق کرده بود. لباسش چسبیده بود به تنش و داشت نفس نفس میزد. بلندش کردم. تکیهاش دادم به مبل.
- "برات آبمیوه آوردم "چشمهایش را بازکرد. لیوان را گرفت ریخت از گردن تا پایین من. دکمهی پیراهنم را بازکرد.
***
- "بیا یه کاری کنیم"
- "چیکار کنیم"
- "فقط باید جنبه داشته باشی. اعتراف کنیم"
- "به چی؟"
- "چند دفعه تا حالا به هم خیانت کردیم. "
- "دوباره شروع نکن"
- "خواهش میکنم. این یه بازیه. تازه ما که دیگه کاری به هم نداریم. "
- "باشه اول تو بگو"
- "نه تو بگو"
- "من یه بار پارسال تو اکراین"
- "دختره چطور بود"
- "قد بلند با موهای بلوند وچشمهای، روشن اسمش لیندا بود."
- "چند سالش بود"
- "بیست و سه سال"
- "خب بعدش"
- "نه دیگه بیشتر از این نمیشه"
- "نه تعریف کن میخوام بدونم "
- "چیو تعریف کنم؟
- "چطوری باهاش خوابیدی"
- "نه دیگه حالا نوبت تو"
- "دو بار"
- "کی؟"
- "وفتی رفته بودی اکراین"
- "با کی؟حتما یکیش سیاوش و دومیاش"
- "نمیتونم بگم"
- "بازی رو خراب نکن باید بگی"
- خودت گفتی بازیه نباید عصبی بشی"
- "باشه"
- "با حمید"
- "حمید!.... داداشم"
باورم شد. با پشت دست زدم. خورد زیر چشمش. جیغ نکشید. به پشت افتاد. از بالای لبش خون میاومد.
دستهاش شروع کردن به لرزیدن. آروم خندید و گفت : "هیشکی رو پیدا نکردم شبیه تو باشه"
جلو رفتم .عقب رفت. ترسیده بود. گفتم:" کاریت ندارم ".رد خون رفتهاش را شروع کردم به مکیدن
دستهاش رو انداخت دور گردنم.گفتم:"ولی من دروغ گفتم". گفت:"منم ..." نگاهش کردم. ادامه نداد
آفتاب داشت بالا می اومد. رفت دراز کشید رو تخت. داشت نگام میکرد.
***
بیدار بودم که بیدار شد. زود خودش رو کشید کنار و ملافه رو کشید رو خودش .گفت: "تویی مگه نگفتم به من دست نزن ... توچایی من چی ریخته بودی؟"
تهران
شهریور 85