و اینک ده دقیقه نه
دربارهی ما
اول
برباد رفتن، حکایت هر چیزیست که هست. هر نقلی ازهر چیز حدیث مردن آن چیز است. میرندگی در ذره ذرهی هر چیز این جهان حی و حاضر است. نویسنده که مفتون زندگیست خود، راوی بر باد رفتگیست. مگرنه اینکه هر چه نوشته میشود باید اول به یاد آورده شود؟ در این میان نوشتن اگر چه به امید مومیایی کردن است اما چنانکه ازقصهی برباد رفتنش هویداست براستی که آیین تدفین است. آیین سپردن ایده به خاک و آیین کاشتن ایده درخاک. و آنچه سبز خواهد شد اگر چه به کلی غریبه و تازه است اما بر باد رفتن پیش از خودش را در خود به یاد میآورد. این گونه است که نوشته نامیراست و اینگونه است که ادبیات، این ذهن غول پیکرمردم دنیا، هرآنچه را که بر انسان گذشته به خاطر سپرده است و از خاک خاطرش تمام خیال ها، وهم ها و رویاها جوانه زده است. این گونه است که ازخاطره ی تلخ یک کشتار، « آوازکشتگان» می روید. برای ما که خاطره ی زیستنمان ازغریب ترین خاطرات جهان خواهد ماند. برای ما مردمانی که هر لحظه به صد گونه گلاویز با مرگیم و برای کشوری که مثل یک کودک زشت به طرز غم انگیزی از دیگران جداست؛ نوشتن اگر نه تنها راه که از آن آخرین راه های مانده ی ِبقاست.
دوم
روزگار ما سرگرم
گمراه کردن زندگی است. تمام زر و زور خودش را به کار گرفته تا زندگی را به بقا
تنزل دهد. حساسیت ما نسبت به جهان پیرامون ما هر لحظه کمرنگ تر می شود. لذت زندگی
در مصرف تا سر حد مرگ خلاصه شده است. هنر از موطن اصلی خود که نفس زندگی است به گوشه ی
گالری ها ،
کتابخانه ها و پرده های نمایش تبعید شده است. در برابر تحدید و تخریب سیاسی ،
اقتصادی و فرهنگی زندگی انسان، آگاهی و هوشیاری وی تنها سلاح مبارزه است.
سوم
شرایط ادبیات
درایران شرایط احتضار است. موج مرگبار عوام فریبی و تنزل سلیقه ی عمومی همان گونه که
شعر فارسی را به مرز انقراض کامل رسانده است تمام هنرهای به هرگونه مرتبط با ادبیات
را تهدید می کند.
تنها بازمانده
ازدوست داری ادبیات آیین نم کشیده ی مرده دوستی است. بیم آنست که قهر ملت ما با
ادبیات به تنفر از آن بدل شود. کما اینکه قهر ادبیات با ملت ما کاملاً به تنفر بدل
شده است. از این جدایی لبخند مسرت بر لبان
قدرتی است که اعدام تخیل و رویا، رمز حیات اوست. وهم بر لبان آنان که ازکلیدداری
دخمه های پر ازپوچ و پدرمابی پر فیس افاده راضی و خرسندند. در یک کلام ادبیات فارسی
و مردم ایران هر دو در معرض تهی شدن از خویش اند. نجات این دو بدون دیگری میسر نیست.
آخر
اگر چه هر کوششی برای تغییر جهان بس ناچیز است. اما این کوشش خود گواهی می دهد که جهان ناچار به تغییر است. و اگر کوشنده این ثمر را نبیند فقط از آن روست عمر انسان ازعمر آرزوهاش کمتر است.
6 اسفند هشتاد و هفت
اسفندیار آبان ـ امید شمس ـ امیر فتحی