مقاله

در وصف شاعری
امید شمس
 (قسمت سوم)

 « دلا خو کن به تنهایی ...»

 اگر اولین خصلت شاعر شگفت زدگی باشد دومین خصلتش تنهایی است. منظور از تنهایی فقدان توانایی ارتباط  اجتماعی نیست. منظور یک انزوای خود خواسته نیست. تنهایی از دو حیث مد نظر ماست: اول از حیث تنهایی در تجربه ی دیگرگونه ی هستی و دوم تنهایی در لحظه ی بازگویی این تجربه یعنی زمان نوشتن. اگر شاعر در هیچ بعدی از زندگی خود تنهایی را تجربه نکرده باشد در این دو برهه ناگزیر است .

شاعر در دیدن و شنیدن زندگی تنهاست. البته او در کنار ماست  با ما زندگی می کند و روی همین زمین قدم بر می دارد و طبعا چیزهایی را که می بیند و می شنود همینجا در کنار ماست. حتی گاهی  اشیا و حواس آشنایی را در شعر او پیدا می کنیم و به خود تبریک میگوییم . بله این امر نشان می دهد که حوزه ی تجربه ی ما و شاعر اغلب مشترک است. اما شاعر در تجربه ی زنده و نامحدود خود از این موضوع مشترک تنهاست. او به همان چیزهایی را که ما هزار بار دیده ایم نگاه می کند اما چیز دیگری را میبیند. او در دیدن این چیز ِ دیگر تنهاست. درست مثل دیوانه ای که با دوستی خیالی حرف میزند. او نیز در دیدن آن دوست خیالی به طرز غم انگیزی تنهاست. این تنهایی در تجربه ی هستی به سرعت به تمام ابعاد زندگی شاعر نفوذ خواهد کرد. تضاد میان دنیای شخصی و اجتماعی شاعر که نتیجه ی هولناک این تنهایی است او را وادار به دفع کردن دنیای شخصی خود می کند. فعل دفع کردن دقیقا برای شاعر مصداق دارد. او جهان شخصی خود را روی کاغذ خلق می کند تا به عنوان بخشی از جهان بیرونی  دیگر شخصی نباشد. این گونه میان تنهایی خود و جهان پل میزند. شکل حیات و ممات شاعر بیش از هر چیز شبیه شکل تنهایی است. تنهایی شاعر در تجربه ی بی واسطه ی جهان در عین حال تنهایی او در دوست داشتن محض این جهان نیز هست. شاعر از آنجا که غیر از اینکه مثل همه تلاش می کند در فهمیدن مفهوم جهان. یک تلاش مضاعف می کند در فهمیدن شکل جهان. پس یک قدم جلو تر از دیگران در مواجهه با زشتی و زیبایی جهان است. تنهایی او در شدت تاثیر این مواجهه است.

باز تاکید میکنم که این تنهایی هیچ ارتباطی با گوشه گیری و دیگر معانی غیراجتماعی آن ندارد بلکه  شاعر بواسطه موقعیت و موضعی که نسبت به هستی دارد تنهاست. موقعیت سوم شخص نسبت به خود (به عنوان انسان در میان انسانها ) و جهان این شرایط را برای او رقم میزند.شاعر ناظر بر این دو است. این نظاره گری به معنای دانایی نیست بلکه صرفا به معنای تماشاست. از خودمان بپرسیم آیا ما در زندگی پرشتاب وقتمان را صرفا تماشای خود ، دیگران و جهان میکنیم؟ شاعر به این معنی تنهاست. او مدام با این تنهایی

دست به گریبان است. او علی رغم اینکه مدام در تلاش برای ارتباط بر قرار کردن است اما کاملا در شکل و شیوه ی برقراری این ارتباط تنهاست. او حتی گاهی به این نتیجه می رسد که تلاش برای برقراری ارتباط را نیز کنار بگذارد و به گفتگو با خود بپردازد. در حقیقت با صدای بلند با خودش حرف بزند. اما رفتار شاعر با زبان و شعر نشان دهنده ی واکنش جهان به وضعیتی است که در آن به سر می برد. شاعر روح جهان است و هر کنشی که نشان می دهد بیانگر واکنشی است که جهان از خود نشان می دهد. وقتی شاعر زبانی را بر میگزیند که دیگر درقید بامعنا بودن و فهمیده شدن نیست. در واقع نشان میدهد که امیدی به ایجاد ارتباط  از زاویه مشترکات زبانی ندارد. این امر به این معناست که انسان و جهان دیگر آن قدرها حرف هم را نمیفهمند. یا به زبان علمی تر رابطه دیگر به شکل ساده و در قالب معانی مشترک میان فرستنده و گیرنده وجود ندارد. درواقع نشان از عبور مراحل و مراتبی دارد که در شکل دادن به تنهایی شاعر و دیگران موثر بوده است. شکلی که شاعر برای شعر خود در نظر می گیرد شکلی است که در ذهن او یادآور جهان است. ویژگیهایی که شاعر جهان را از طریق آنها می شناسد . به ویژگیهای شعر او بدل می شود. فرم هنری به هیچ وجه نشان دهنده ی فرم جهان در یک مقیاس کوچکتر نیست. بلکه نشان دهدنده ی جهانی است که براساس یک دریافت از جهانی دیگر ساخته شده. این دریافت نه لزوماً صحیح یا غلط است و نه تن به چنین پرسشی میدهد. شاعر از طریق ارائه ی دریافت خود از جهان زوایایی از امور را که از چشم ما پنهان مانده بما گوشزد می کند. او در فرایند پرورش چنینی جهانی نیز تنهاست. شاعر را معمولا در مکانهایی میا بید که ردی از تنهایی را درآنها بتوان شناخت : کافه ها ، گوشه ها، کوچه های خلوت ، مکانهایی که حتی در عین شلوغی نیز بتوان تنها بود.

شاعران که زمانی زبان مشترک مردم در سخن گفتن از عواطف و احساسات جمعی بودند با ظهور عصر نو بدل به زبان فردی احساساتی مبهم و شخصی شدند. و اکنون تنها نمایندگان یک زبان ناآشنا و گنگ و آدابی کهنه و کم خریدار شده اند. تنهایی دیگری نیز وجود دارد و آن تنهایی در لحظه ی نگارش همه ی اینهاست. در این لحظه چون خواننده و گیرنده ی این سطور حاضر نیست تا تاثیر نوشته را در حضور او محک بزنیم. نوشتن در یک اضطراب بی پایان شکل میگیرد. هیچ گریزی برای رهایی از این اضطراب نیست. اگرچه خواننده نیز به نوبه ی خود دچار این اضطراب وتنهایی درلحظه ی خواندن می شود اما هیچ تنهایی قابل مقایسه با تنهایی در لحظه ی خلق یک جهان نیست. چرا که درست از لحظه ی شکل گیری این جهان دیگر راهی برای بازگشت وجود ندارد چیزی که خلق شود فقط می تواند بمیرد دیگر هرگز نمی توان آن را و اثرات آنرا کاملاً پاک کرد. جالب تر اینکه شاعر به محض خلق شعر دوباره تنها می شود. چرا که شعر او را ترک میکند و به کرانه هایی پا میگذارد که شاید هرگز مد نظر شاعر نبوده باشد. شاید هرگز آن سری را که شاعر در او نهاده بازگو نکند و یا حتی بر ضد آنچه شاعر در خلق آن مد نظر داشته عمل کند. این سخت ترین نوع تنهایی است که شاعر هرگز نمی تواند از آن بگریزد در واقع او محکوم است که همواره تنها باشد و درباره ی تنهایی خود هیچ توضیحی هم ندهد. او البته برای توضیح دادن تلاش میکند اما خود می داند که هرگز نمی تواند آنچه را که تجربه می کند  به کسی انتقال دهد. پس همین امر را به عنوان تجربه ای بنیادین مطرح می کند . همین ناتوانی در انتقال تجربه را از طریق اجرای ناتوانی در متن شعر به نمایش میگذارد. دیگر شعر دغدغه ی پذیرفته شدن در حوزه ی مفاهیم و بیانات پر معنا را ندارد. بلکه خود همچون نمود یک خصیصه ی جمعی عمل میکند. خصیصه ی جمعی تنهایی که از بستر تنهایی شاعر عبور کرده و بدل به یک نمود کلی از یک وضعیت کلی شده. تکنیک و شیوه همواره برآیند اشکال و فرمهای موجود در هستی است. شاعر رفتاری را که با زبان برمی گزیند یا برآیند رفتاری است که با جهان دارد و یا رفتاری که جهان با او داشته. و اگر شعر امروز شعری تکه تکه به شدت فردی و بی میل در برقراری ارتباطی سهل الوصول است. اگر شعری است که از بیان درونیات خود به صورت یک کل یکپارچه سرباز می زند. باید قبول کرد که اینها همه خصوصیاتی است که انسان و جهان پیرامون او در عصر حاضر از خود نشان می دهد. بی شک شاعر انعکاس دهنده ی حقیقتی نیست اما کاشف حقایقی است که ازانعکاس تصاویر شخصی بر تصاویر کلی بدست می آید.

+ نوشته شده در  88/02/05ساعت 18:28  توسط امید شمس  |